حكيم ابوالقاسم فردوسى
224
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چو كاخ فرنگيس ديدم ز دور * چو گنج گهر بود بر سان نور ز گفتار او شاد شد شهريار * كه شاخ برومند آمد به بار فرستادن افراسياب گرسيوز را نزد سياوش افراسياب از ساخته شدن سياوش گرد شادمان شد و به گرسيوز گفت : به سياوش گرد پيش سياوش برو و ببين او راستى را به توران زمين دل بسته است يا نه . از ايران زمين هيچ ياد مىكند ؟ روزگار سرورى خود ، و رستم زال و گودرز و بهرام را به خاطر مىآورد ؟ او در خارستانى شهرى با شكوه و آبادان برآورده و براى فرنگيس كاخى عظيم ساخته است . وقتى پيش او شدى آيين ادب را نيكو بجاى آور زبان درازى و پر گويى مكن در مجلسى كه بزرگان نشستهاند حرمتش را بسزا نگهدار هديههاى گرانبهايى براى او و فرنگيس ببر و اگر سياوش به گرمى و مهربانى با تو رفتار كرد دو هفته آن جا بمان و سپس باز گرد . گرسيوز با گروهى از سپاهيان برگزيده به سياوش گرد رفت . چون نزديك شهر رسيد شاهزاده به پيشبازش رفت ، و به گرمرويى او را پذيره شد . روز ديگر سراسر شهر را به وى نشان داد . گرسيوز هديههايى را كه افراسياب براى او و فرنگيس فرستاده بود به آنان تقديم كرد . دل و مغز برادر افراسياب از آن همه شكوه و آراستگى و فرهى سياوش و فرنگيس به جوش آمد . آتش حسد و كينه در اندرونش زبانه كشيد و در دل گفت : اگر يك سال ديگر اين گونه بر سياوش بگذرد و سرورى و سالاريش به جا ماند ، من و مانندهاى مرا هيچ مىپندارد . بنا بر اين بايد به نابودى او بكوشم . روز ديگر گرسيوز با چند تن از تورانيان و سياوش با چند نفر از ايرانيان به بازى چوگان پرداختند در اين بازى ايرانيان پيروز شدند . آن گاه سياوش به خواهش گرسيوز به پرتاب نيزه و انداختن تير با كمان پرداخت و چنان هنرنمايى كرد كه تورانيان از چابكى و دليرى او در اين كارها ، انگشت حيرت به دندان گزيدند . سپس